السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

110

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

ترجمه ششم ، وجود عارض بر ماهيت مىشود ؛ به اين معنا كه عقل مىتواند ماهيت را در ظرف ذهن از وجود جدا كند و آن را به تنهايى تعقل نمايد و هيچ عنايتى به وجود آن نداشته باشد . و از اين‌جا روشن مىشود كه وجود نه عين ماهيت است و نه جزء آن . دليل بر مطلب ، آن است كه ( اولًا ) جايز است سلب كنيم وجود را از ماهيت ، و ( ثانياً ) اتصاف ماهيت به وجود نياز به دليل دارد ، و ( ثالثاً ) ماهيت ذاتاً نسبت به وجود و عدم يك‌سان است . و اگر وجود عين يا جزء ماهيت بود هيچ يك از اينها صحيح نبود . شرح يكى از ويژگىهاى عقل آن است كه مىتواند حقايق را تجزيه و تحليل كند ، همان‌طور كه مىتواند حقايقى را با هم تركيب نمايد . از جمله تحليل‌هاى عقل ، تحليلى است كه دربارهء هر موجودى انجام مىدهد . ما از همهء موجودات امكانى دو دريافت داريم : يكى مربوط به چيستى و ماهيت اوست و ديگرى مربوط به هستى و وجود او . انسان و گياه و حيوان « چيستىها » و « چگونگى » هاى مختلفى هستند كه مىتوانند معروض وجود واقع شوند و مىتوانند معروض عدم قرار بگيرند . و به عبارت ديگر ممكن است موجود باشند يا معدوم . بعد از توضيح فوق مىخواهيم بگوييم اين‌كه عقل ، ماهيت را از وجود جدا مىكند و آن را به تنهايى تصور مىنمايد ، گواه بر آن است كه حقيقت ماهيت ، غير از حقيقت وجود است . مؤلف حكيم در اين‌جا سه دليل اقامه مىفرمايند : اول آن‌كه وجود از ماهيت ، صحت سلب دارد . يعنى مىتوانيم بگوييم چيستى غير از هستى است . و اين دليل است بر اين‌كه اين دو ، يكى نيستند . و اگر يكى بودند به دليل آن‌كه هيچ چيز از خودش سلب نمىشود سلب وجود از ماهيت ممكن نبود . دليل دوم اتصاف ماهيت به وجود ، نيازمند به اقامهء دليل است ، يعنى جاى سؤال هست كه فلان چيز چرا و به چه علت ، موجود شد . و اين نيز گواه بر تغاير اين دوست ؛